سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
و سکوت سرشار از ناگفته‏هاست !
و سکوت سرشار از ناگفته‏هاست !

سر یه مسئله کاری با « سالار » حرفم شده بود ، گیر داد که الا و للا باید از این شرکت بری ، عذرم رو خواسته بود ، پدر که گویا تو جایگاه « حامد » نشسته بود می گفت این نماینده ی منه ، هرچی میگه گوش کن ، سعی می کردم خودم رو یه جوری به شرکت برسونم که مخ « سالار » رو بزنم تا بی خیال شه ، شرکت شاید تو کوچه پس کوچه های توپخونه بود ، تنگ و قدیمی ، توی یه ساختمون جند طبقه ی باریک کلنگی ، نمی دونم چه بلایی سر « روش » آورده بودم که دنبالم بود ، می دونستم پشت دیواره ، با همون موهای نارنجی و صورت کک و مکی ، مثل اینکه بو می کشید حضور من رو ، تکه های آجر بزرگی رو از پشت ساختمون پرت می کرد ، و من در پناه دیوار آروم می گرفتم تا صدمه نبینم . آخر سر مخ « سالار » رو زدم ، گفت هرچی پدر بگه ، گفتم اونکه راضیه .


جند ساعت از صبح می گذشت و هنوز شرکت نرفته بودم ، توی بلا تکلیفی بودم که چیکار کنم ، برم یا نه ، ولی انگار مشهد بود و بلیط قطار ساعت 7 بعد از ظهر و تا می خواستم برم شرکت دیگه فایده ای نداشت ، رفتم توی مغازه که واسه « علی » ماشین بخرم ، ولی اون چهارچرخه خرگوشی نارنجی خودم رو دیدم ، گفتم این براش بهتره ، ولی اشتباه به مغازه دار اشاره کردم و وسیله ی دیگه ای رو برام بسته بندی کرد ، اصرار کردم که اشتباهه ، گفت نه ، همونه که می خوای ، بیست هزار تومن پول گرفت . سر راه « نیما » رو دیدم ، داشت می رفت حرم ، مثل بعضی موقع ها حال و احوالش داغون بود ، یاد گرفتم که ازش نپرسم چشه ، تا لطمه ی روحی نبینم ، بهش گفتم امروز شرکت نمیام ، رفت ، ساعت 5 عصر بود ، پس اونم زود شرکت رو پیچونده بود . رسیدم هتل آپارتمان ، ماشین « علی » رو باز کردم ، مسخره بود ، یه نفت کش کوچیک ، اینو که نمی تونست سوار شه . مامان دعوام کرد ، که این حرفها چیه زدی آبرو ی ما رو بردی ، یادم نمی اومد ، مث که گفته بودم مرد که عقد می کنه حرف حرف اونه ، باید به زنش زور بگه ، ولی من نگفته بودم ، نکنه واسم پاپوش درست کرده باشند ، اگر « عزیز نازنین » بشنوه حیلی ناراحت میشه . . .



نویسنده : امید عیارپور » ساعت 4:7 عصر روز شنبه 23 بهمن 89


دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای میخواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته میماند….


سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتیهای بر زبان نیامده….


در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من…


برای تو و خویش چشمانی آرزو میکنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود …


برای تو وخویش،
روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم….


گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند ، خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد . . .


 


عروج


 


 اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب ، لبخند عشقم بود


قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم ، مرا فریاد کن


درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم


نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قبلت را به من بده


من ریشه های تو را یافته ام
با لبانت سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست


در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را


زیرا که مردگان این سال
عاشقترین زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم


بسان ابر که با طوفان
بسان علف که باصحرا
بسان باران با دریا
بسان پرنده با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید


زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست


 


پ.ن : چهاردهم اَمرداد ماه عقد کردم ، دقیقاً دو سال بعد از رویای حج ، باز هم بر بال فرشتگان به معراج رفتم و پیروزی دیگری در اَمرداد : نخست میلاد ،دوم حج و سوم ازدواج . . .



نویسنده : امید عیارپور » ساعت 9:40 صبح روز یکشنبه 17 مرداد 89